تا چند تو پنجه بر سه تاری ای عشق

ابری است هوا بارش باران بی تو

بی چتــر مــن و بارش باران بی تو
آواره ی شـبـهــــای زمستــان بی تو

هنـگـام قـدم زدن در اعمـاق خیـال
تنهـایی ایـن کـوچـه خیـابان بی تو

#یونس_نوروزی_اولشی

تو رفته ای و نرفت عشقت ز سرم

تــو رفتــه ای و نـرفـت عشقت ز ســرم
آنگــونـه کــه حتـی ز خـودم بی خبــرم

بـرگشتن من بدان که حکمش این است
انـگار کـه مـن زیـره بــه کــرمــان ببــرم

#یونس_نوروزی_اولشی

پژمرده شد احساس جوانی در من

پــژمــرده شـد احسـاس جوانی در من
انـدیشــــه ی سبــــز زنــدگــانی در من

با رفتن تو ببین چه روشن مانده است
آتشکــــده هــــــای بــاستـــــانی در من

#یونس_نوروزی_اولشی

مسلمان نیستی و مرتدی تو

مسلمـان نیستـی و مـرتـدی تو
شبیه دشنه در دیسی ، بدی تو

شبی آغـوش خود را باز کـردم
ولی آغوش من را پس زدی تو

#یونس_نوروزی_اولشی

بر بام فلک دوباره ماه آمده است

بــر بـام فـلـــک دوبــاره مــاه آمده است
بـا پـوشـشــــی از ابــر سیــاه آمده است

چون پار که لبریز غم و خون بوده است
امسـال هـم از شـکـنـجـه گـاه آمده است

#یونس_نوروزی_اولشی

چنان کردی که این دل غصه می خورد

چنــان کردی که این دل غصـه می خورد
گـــل امیـــــد مــن در سـیـنــــه پـــژمــرد

چه همدردی ، چه همصحبت ، چه عشقی
کـــه‌ در مـن شــور و شــوق زنـدگی مـرد

#یونس_نوروزی_اولشی

سهم من از عشق غیر تنهایی نیست

سهــم مـن از عشق غیـــر تنهـــایی نیست
بــایــد کـــه شبيــه ابـــرهــا زار گــریسـت

حـالا کـه مــن و تـــو دور از هــم هستیــم
امشب سر تو به شانه های چه کسی است

#یونس_نوروزی_اولشی

ما دست به التماس بردیم و نشد

ما دسـت بـه التمـــــاس بـــردیـــم و نشد
سوگند به هست و نیست خوردیم و نشد

مــا بـا هـــمــــــــه ی امیـــدواری هــامـان
یک عمـــر بـه عشـق دل سپـــردیم و نشد

#یونس_نوروزی_اولشی

از راه نرفته خستگی سهم من است

ادامه نوشته

چندی است هوای مرگ در سر دارم

چندی است هــوای مرگ در سر دارم
ابری شده ام به حــال خود می بارم

سخت است بجای همدم از روی نیاز
یک آینــه روبــــروی خــــود بگــذارم

#یونس_نوروزی_اولشی

کار تو شبیه کار نازی ها بود

کار تــو شبیه کــار نــازی هـــا بــود
ترفنــد و ریا و صحنه سـازی ها بود

روزی که شکست حرمت ما بی شک
پـایـان تمــام عشقـبــــازی هــا بــود

#یونس_نوروزی_اولشی

دیریست که لبریز ز جامت شده ام

دیـریـست کـه لبریز زجـامت شده ام

چون چلچله ها ساکـن بامت شده ام

طــوفــانی دریــای تــو بــودم ، امــا

بــا گفــتن یک ســلام رامت شـده ام

#یونس_نوروزی_اولشی

بر چهره ی من رنگ زغالی مانده است

بـر چهـره ی مـن رنگ زغـالی مانده است
صد خاطره ی دور و خیـالی مانده است

هــر شب پــــرم از دلهــــره ی تنهـــــایی
یعنی چق
ــدر جـای تو خالی مانده است

#یونس_نوروزی_اولشی

چشمم شده مثل رود وقتی رفتی

چشمـم شـده مثـل رود وقتی رفتی
با حــزن غـــزل ســرود وقتی رفتی

در یک شب تاریک و خیابانی خیس
بـاران و تگــــرگ بــــود وقتی رفتی

#یونس_نوروزی_اولشی

هر حرف که می زنند را گوش مکن

هر حرف کـه می زننـد را گوش نکن
سـوسـوی چـراغ را تو خاموش نکن

هشـدار هـر آنچه کـرده بـودی با مـن
حتی تو پس از مـرگ فراموش مکن

#یونس_نوروزی_اولشی

با اینهمه رفت و آمد تکراری

بـا ایـنـهـمــه رفت و آمــد تکـــــراری
در مـن تــو نشــانـده ای تب بیــزاری

حالا کـه دوتا شده است راه من و تو
ای کاش که دست از سر من بـرداری

#یونس_نوروزی_اولشی

هر چند ندیده ای تو کاری از من

هرچنـد ندیده ای تـو کاری از من
جز استرس و گریه و زاری از من

با اینهمه زجـری که کشیـدم دیگر
ای مـرگ! چـه انتظـار داری از من

#یونس_نوروزی_اولشی

افکار تو ما را نرسانده است به کام

افکار تو ما را نرسانده است به کام
هـر لـذت دلخـواسته را کرد حــرام

در زنـدگی آخـرین دعـایت این بود
گفتی کـه بمیـری و بمیـری و تمــام

#یونس_نوروزی_اولشی

خوب است اگر فصل زمستان باشد

خوب است اگر فصل زمستان باشد
در عشق ، نگاهت پر از عصیان باشد

در خلوت این پیاده رو های بزرگ
من باشم و تو باشی و باران باشد

#یونس_نوروزی_اولشی

این دوره زمانه یکشبه پیرم کرد

این دوره زمانه یکشبه پیرم کرد
از زندگی دو روزه ام سیرم کرد

آن یار که نغمه های دلتنگی داشت
با زمزمه های خویش درگیرم کرد

#یونس_نوروزی_اولشی

صد درد به روی دل ما افزودند

صــد درد به روی دل مــا افــــزودنـــد
خود بی عمـل از هرآنچه می فرمودند

آنانکــه تـو بـر ضـریح شـان چنگ زدی
پیغمبــــر آیــه های جــعــلــــی بــودند

#یونس_نوروزی_اولشی

با قصد تو یکروز مرا دق دادی

با قصــد تــو یکــروز مــرا دق دادی
بر حنجــره ام طنیــن هق هق دادی

تو جــای گل زنبق و نیلوفـر و یاس
در دست من افسوس شقایق دادی

#یونس_نوروزی_اولشی

تو عشق مرا به چوب ترفند زدی

تو عشق مرا به چوب ترفند زدی
احساس مرا به یاس ها بند زدی

هـر بـار ولی تـو بـا نـدانـم کـاری
بـر زنـدگی قشنگ مان گنـد زدی

#یونس_نوروزی_اولشی

آنانکه به شانه های من چنگ زدند

آنانکه به شـانه های من چنگ زدند
بد طور به بی گناهی ام سنگ زدند

با هر که در این زمانه خوبی کردم
بر زندگی ام هـزار و یک انگ زدند

#یونس_نوروزی_اولشی