هرچند که از غصه و غم لبریزم
هرچنـد کـه از غصـه و غــم لبریزم
هر درد که بوده در خودم می ریزم
آزاده ترین مـرد زمـان خواهـم شـد
روزی اگـر از گذشته هــا بگــریــزم
#یونس_نوروزی_اولشی
هرچنـد کـه از غصـه و غــم لبریزم
هر درد که بوده در خودم می ریزم
آزاده ترین مـرد زمـان خواهـم شـد
روزی اگـر از گذشته هــا بگــریــزم
#یونس_نوروزی_اولشی
درسـت سـاعت یـک ، نیـمه های شب در باد
دقیـقـه گــرد حــدود ســه را نشـــان می داد
کــسـی درون خـیــابــان نــبــود و در کـوچـه
ز فــرط ضــربه ی چـاقـو بـلـنــد شـد فریـاد
بـه نـاگـهـــان جـسـدی را درون خــون دیـدم
خدای من!! چه شده است و چه اتفاق افتاد؟
رسـیـده بـود بـه هـمـراه آمـبـولانـس آن شـب
بــرای حـمــل جـــنـــازه گـــروهــی از امــداد
پلـیــس مـی رســد و بی دلــیــل مــی افــتـد
بـلــی ، بــه گــردن مــن جــرم هفــتـم مــرداد
بــجــای قــاتــل آن حـــادثـــه مـــرا بـــردنــد
سـه در چـهـار ، بــه زنــدان در هـمــین ابـعــاد
و بـعـد دسـتـه ی چـاقـو ، جـسد و تحقـیـقات
و مــن کــه مـضــطـربـم از حـقـیـقـت رخــداد
ســؤال شـد ز تــولــد بـه ایــن طــرف از مــن
ز بـُعـدِ نسـبت شـخـصی بـه کـارهـای فـســـاد
نـگـاه کــردم و دیـدم نـمــی تــوان حــل کـــرد
هــمــیــن مــعـــادلــه را بــا جـــواب بــادابــاد
عـجـیـب آن اثــر انگــشـت روی چــاقـــو هــم
نـشــان پنـجـه ی روحــی اسـت ، روح آدمــزاد
پـس از عــذاب خــدا کـار خـویـش را دانـسـت
کــه روح را بـه تـن شـخـص مــرده بفـرسـتـاد
پس از گـذشت دو هفـته کـه حـکـم صـادر شـد
ز قــتــل تـبـــرئـه گـشــتــم و بـعـــد از آن آزاد
#یونس_نوروزی_اولشی
فــریــاد شـــدم اگـــر چــه او گـــوش نشد
زد بــر دلـــــم آتشـی کــه خـــامـــوش نشد
عمری است که بین من و دل درگیری است
چـون خــاطــره اش هیـچ فــرامـوش نشد
#یونس_نوروزی_اولشی
انـدوه و غـم تمــام قــد یعنی مرگ
نومیـد شـدن تـا بـه ابـد یعنی مرگ
در آخر عمر خویش مردی می گفت
وقتی کـه غـرور بشکنـد یعنی مرگ
#یونس_نوروزی_اولشی
بعـد از تـو چهــا کنــم غــم پیـــری را
هنــگام غـــروب جمعــه ، دلگیــری را
ای کاش کسی در این زمان درک کند
این عـاشـق و دیـوانـه ی زنجیـری را
#یونس_نوروزی_اولشی
در زندگی ات اسیر بودی دل من
آمــاج هــزار تیــر بــودی دل من
در بیـن تمـام زورگـویـان هـر بار
آواره و سـر به زیر بودی دل من
#یونس_نوروزی_اولشی
با دلهره ، ترس و آه می زیست دلم
با خاطـره ای سیـاه می زیست دلم
حالا کـه به خـود آمـده ام فهمیــدم
یک عمـر به اشتبـاه می زیست دلم
#یونس_نوروزی_اولشی
تنهــایی و غــم در این شب ظلمــانی
نـه یـار و نـه همــدم و نـه پشتیبـانی
پیوند گسستن تـو می دانی چیست؟
داغی کـه نشستـه است بـر پیشــانی
#یونس_نوروزی_اولشی
در عشق همیشـه حـس خــامــوشی تو
اینقـــدر به دنبـــال چه می کــوشی تو
گفتی که نمانده حس و حالی در عشق
حــالا چــه شــده در پـی آغــوشی تــو
#یونس_نوروزی_اولشی
یکدنده و بی خیال و سردی ای عشق
در سینـه ی من شبیـه دردی ای عشق
از اینکــه تــو را دوست نـدارنـد هـمـه
بایست ببینی کـه چه کـردی ای عشق
#یونس_نوروزی_اولشی
ابری است دو چشمم که ببارند ای عشق
بـدخــواه به تعـــداد هــــزارنـد ای عشق
بـایسـت بـــرای مـــرگ آمـــاده شــــــوی
وقتی کـه تـو را دوست ندارند ای عشق
#یونس_نوروزی_اولشی
تـنـهــا مـنـــــم آواره ی ایــن آبــادی
ســرخــورده و دربــدر و بـی اولادی
حالا که شدم پیر و جوانی هم رفت
حسرت به دلـم ماند و ندیدم شادی
#یونس_نوروزی_اولشی
هـــرچنـــــد دلــــم بـرای تـو تنـــگ شده
بیـن مـن و تـــو هــــــزار فـــرسنگ شده
دنبــــــال خـــود آنقــدر کشیـدی مـــن را
در راه تو سخت پای مـن لنـــگ شده
#یونس_نوروزی_اولشی
شبیه ذهـن تــو قلبـت شلوغ است
تمــام حــرفهـــای تـــو دروغ است
چنان کردی که در این عشق دیگر
دلم مثـــل خیـــابان فـــروغ است
#یونس_نوروزی_اولشی
به گلــدانم گــل یـاسـی نمــانده
و شانس جفت در تاسی نمانده
دگر حـرفـی بـرای شکــوه کردن
و یـا ابـــراز احســاسی نمــانده
#یونس_نوروزی_اولشی
بـا اینهمـه دوسـت داشتـن بازی داشت
احســاس کـه نـه ، بلنـد پروازی داشت
هرچند بقول خویش عاشق بوده است
بـا عشـق همیشـه ســر ناســازی داشت
#یونس_نوروزی_اولشی
در عشق همیشه فرد صادق بودم
با هرچه که گفته ای موافق بودم
تـو دلخــوشـی مـرا گــرفتـی امـا
آیا بـه چنین عــذاب لایق بودم؟
#یونس_نوروزی_اولشی
صد وعده چنـان سراب دادی ای عشق
بــر سیـنـــه ام التهــاب دادی ای عشق
مـن دلـخــــوش یک نـگــاه بـــودم امـا
یک عـمــــر مـرا عــذاب دادی ای عشق
#یونس_نوروزی_اولشی
بین من و تـو دره ی بی پل تا کی؟
بـا تلخـی حـرف تـو تعـامل تا کی؟
بـا اینهمـه دردی کـه گرفتــار شـدم
ای عشق بگو تاب و تحمـل تا کی؟
#یونس_نوروزی_اولشی
آمـــاج هــــــزار درد بــودی دل من
آواره و کـوچـه گـرد بــودی دل من
با اینکـه زمـانـه بـا تــو بد کرد ولی
در عشق همیشه مرد بـودی دل من
#یونس_نوروزی_اولشی
همـــــواره زبـان عـــشـــق بستـن بلدی
پیـــــــونـد ضخیــــم را گسستـن بلدی
عکس العمل ات به عشق چندین ساله
فهمـاند بـه مـن کـه دل شکستـن بلدی
#یونس_نوروزی_اولشی
گفتی تو برو که برنگردی ، حاشا
در زندگی ام شبیه دردی ، حاشا
از اینهمه سالهـا که با هـم بودیم
حالا به دلت رجوع کردی؟ حاشا
#یونس_نوروزی_اولشی
من ماندم و پای بسته ، لعنت بر تو
در سینه غمت نشسته ، لعنت بر تو
از لحظه ی رفتن و خداحافظی ات
بـدطـور دلــم شکسته ، لعنت بر تو
#یونس_نوروزی_اولشی
در قلب تو نه که پشت در جایم بود
بیچــاره دلـــم ایـن دل تنهـــایم بود
روزی که شدم اضـافه در زندگی ات
پـایـان تمـــام دلخــوشی هـایـم بود
#یونس_نوروزی_اولشی
با یک کـلـمــــه خــرد و خمـیـــرم کردی
از زنــدگـی دو روزه سـیـــــــــرم کـردی
رفتـی ولـی از خـدا چه پنهـان ای عشق
ده سـال و انـدی است که پیـــرم کردی
#یونس_نوروزی_اولشی