سنگین و چه سهمگین برایم بوده است

سنگین و چه سهمگین بـرایم بوده است
ماننــد گــره به دست و پایم بوده است

تــاوان نــدیــدن تــو در بــاقــی عـمـــر
انــدوه بــزرگ چشــم هـایـم بوده است

#یونس_نوروزی_اولشی

در چاله که نه در ته چاهی هستیم

در چاله که نــه در تــه چـاهـی هستیم
یک عمــر بــه دنبــال نگــاهـی هستیم

با اینهمه ســوءظـن کـه مـن می دیـدم
انگــار کــه طـفــل ســر راهــی هستیم

#یونس_نوروزی_اولشی

در باطن اسیر و ظاهرا آزادم

در بــاطــن اسیـــر و ظــاهــرا آزادم
چون برگ ستـم کشیــده ای در بادم

در زنــدگی ام خــوشی نــدیــدم اما
تــاوان تمــام عــمـــــر را پــس دادم

#یونس_نوروزی_اولشی

دل خواست که شاد باشد و غم نگذاشت

دل خواست که شاد باشد و غم نگذاشت
با یک دو دلیل سخت و محکــم نگذاشت

با اینــهــمــه ســرزنش که دیــدم گفتــم
مردم بــه جـهــنــم بــه جـهنــم نگذاشت

#یونس_نوروزی_اولشی

تا عشق مقابل هوس می ماند

تــا عشــق مقــابل هــوس می ماند
در سینه ی ما شوق نفــس می ماند

پــرواز خیــال باطلی خــواهد شــد
وقتی که پـرنده در قفــس می ماند

#یونس_نوروزی_اولشی

ابریم که روی ماه را می پوشیم

ابریم که روی مــاه را می پوشیم
ســر منشا اشتبــاه را می پوشیم

در لحظه ی مرگ نیز هنگام وداع
پیــراهن راه راه را می پــوشیــم

#یونس_نوروزی_اولشی

وقت است به راه عشق سر بگذارم

وقت است به راه عشق سر بسپارم
بی واهمه خـود را به خطـر بسپارم

بـایـسـت امـیــــد و آرزوهـــایــم را
یـکــروز بـدسـت کـوزه گـر بسیـارم

#یونس_نوروزی_اولشی

هرچند که خسته با دلی پر خونم

هرچند که خسته با دلی پر خونم
نـه وارث ایــوبـــم نــه قــــارونم

با آنهمـه کاری کـه بـرایـم کـردیـد
من زندگی ام را به شمـا مدیـونم

#یونس_نوروزی_اولشی