ای کاش زمانه هم امانم می داد

ای کـاش زمـانـه هــم امـانـم می داد
مـرهـم به غـم و زخـم نهـانم می داد

وقتی که نماز شب به من واجب شد
هـر قـبـلـه نمــا تـو را نشـانم می داد

#یونس_نوروزی_اولشی

کار تو شبیه کار نازی ها بود

کار تــو شبیه کــار نــازی هـــا بــود
ترفنــد و ریا و صحنه سـازی ها بود

روزی که شکست حرمت ما بی شک
پـایـان تمــام عشقـبــــازی هــا بــود

#یونس_نوروزی_اولشی

در زندگی احساس تالم کردیم

در زنـدگـی احســاس تـالـم کـردیـم
از خویش گسسته فکر مردم کردیم

آنقـدر خــرافـه را گـرفتیم بـه دست
مـا حلقه ی سـرنوشت را گـم کردیم

#یونس_نوروزی_اولشی

نه با دل من تو رمز و رازی داری

نه با من و دل تو رمز و رازی داری
نـه حوصله ای به عشقبــازی داری

خواهی که مـرا بدست آری یکـروز
قــطــع بـه یـقـیــن راه درازی داری

#یونس_نوروزی_اولشی

نه آدرس و نام و نشانی داری

نــه آدرس و نـــام و نــشـــــانی داری
نــه خــاطــره از شـــور جــوانی داری

شبهــا کـه مـن و تو دور از هم باشیم
در عــشـق فـقـط طــرز بیـــانی داری

#یونس_نوروزی_اولشی

از دوری تو نمانده چیزی از من

از دوری تــو نمــانده چیــزی از من
دارم بـه دل غریب خـود داغ کـهـن

برگـرد و گلایه های خود را کـم کن
یکبـار دگــر بیـا بـه مـن زنگ بـــزن

#یونس_نوروزی_اولشی